به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
ظهر شده بود و من بی صبرانه منتظر پایان کلاس بودم تا هرچه زودتر به خانه بروم. گرسنگی بدجوری بهم فشار می آورد. زنگ آخر بود و ریاضی داشتیم و من خسته و گرسنه سعی می کردم تا به حرف های…
از پله ها بالا میرود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی…
مشاور در کلینیک را باز کرد و داخل شد. نگهبان داخل اتاقک به او سلام کرد و او جوابش را داد. آسانسور سمت راست بود، ولی او به سمت پلهها رفت. سالن انتظار شلوغ بود. گروه زیادی زن، مرد…
- خدا رحمتش کنه. اون که دیگه رفت، اما تو زندهای. باید زندگی کنی. رها از جایش بلند شد. گوشی را روی میز گذاشت و دکمۀ میکروفن را فشرد. صدای خواهرش در همه جای خانه پیچید. به طرف…
مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز میسوخت نشسته بود. مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند. سکوت جنگل بیصدا نبود هیزم آرام میسوخت و گهگاه میترقید.…
گرسنگی امانم را بریده بود. سه روز میشد که به هیچ غذایی لب نزده بودم. چارهی دیگری نداشتم. چاقوی تیزی را از آشپزخانه برداشتم و به اتاقم رفتم. نشستم روی زمین و روی پای چپم خم شدم…
هوا بوی خاک نمزده میداد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش میخواست تمام شهر را بغل کند. من شیشهی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به…
او به من زنگ زد و گفت ساعت چهار سر فلکه هفت حوض با ماشین سوارم می کند. هر وقت او به من زنگ می زد قرار بود خونریزی و مرگ اتفاق بیفتد، توسط او. بنابراین از روی تخت خواب بلند شدم.…
وقتی در پایان فیلم جزیره شاتر دی کاپریو به مارک روفالو میگوید:(( نمیدونم کدوم بدتره، زندگی به مثل هیولا یا مردن به عنوان یک مرد خوب؟)) و سپس نگاهی تیز می اندازد و بلند می شود می…