داستان فارسی
کتابخانهٔ داستان فارسی

همهٔ داستان‌ها

درام۲ دقیقه

به همین راحتی

هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…

درام۲ دقیقه

صبح فردا

نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…

درام۴ دقیقه

اجل معلّق

روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…

طنز۱ دقیقه

مدیر مدرسه

ظهر شده بود و من بی صبرانه منتظر پایان کلاس بودم تا هرچه زودتر به خانه بروم. گرسنگی بدجوری بهم فشار می آورد. زنگ آخر بود و ریاضی داشتیم و من خسته و گرسنه سعی می کردم تا به حرف های…

درام۱ دقیقه

امید

از پله ها بالا می‌رود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی…

درام۶ دقیقه

مشاور

مشاور در کلینیک را باز کرد و داخل شد. نگهبان داخل اتاقک به او سلام کرد و او جوابش را داد. آسانسور سمت راست بود، ولی او به سمت پله‌ها رفت. سالن انتظار شلوغ بود. گروه زیادی زن، مرد…

Laleh H
۱۱۴
درام۶ دقیقه

رها

- خدا رحمتش کنه. اون که دیگه رفت، اما تو زنده‌ای. باید زندگی کنی. رها از جایش بلند شد. گوشی را روی میز گذاشت و دکمۀ میکروفن را فشرد. صدای خواهرش در همه جای خانه پیچید. به طرف…

Laleh H
۴۲۷
سورئال۲ دقیقه

مرد. پرنده. درخت.

مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز می‌سوخت نشسته بود. مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند. سکوت جنگل بی‌صدا نبود هیزم آرام می‌سوخت و گه‌گاه می‌ترقید.…

وحشت۲ دقیقه

عضو جدید بدنم

گرسنگی امانم را بریده بود. سه روز می‌شد که به هیچ غذایی لب نزده بودم. چاره‌ی دیگری نداشتم. چاقوی تیزی را از آشپزخانه برداشتم و به اتاقم رفتم. نشستم روی زمین و روی پای چپم خم شدم…

سورئال۱۰ دقیقه

مسافری با جلیقه‌ی زرد

هوا بوی خاک نم‌زده می‌داد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش می‌خواست تمام شهر را بغل کند. من شیشه‌ی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به…

درام۷ دقیقه

پنالتی از دست رفته

وقتی در پایان فیلم جزیره شاتر دی کاپریو به مارک روفالو می‌گوید:(( نمیدونم کدوم بدتره، زندگی به مثل هیولا یا مردن به عنوان یک مرد خوب؟)) و سپس نگاهی تیز می اندازد و بلند می شود می…

قبلیصفحهٔ ۱ از ۲بعدی