داستان فارسی

فاطمه کریم‌آقایی

۱ داستان منتشرشده

داستان‌های فاطمه کریم‌آقایی

سورئال۱۰ دقیقه

مسافری با جلیقه‌ی زرد

هوا بوی خاک نم‌زده می‌داد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش می‌خواست تمام شهر را بغل کند. من شیشه‌ی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به…