به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب ماشين نشسته بوديم و من در طول مسير در حالی که راننده داشت از شلوغي خيابان ها می ناليد و از بدهکاری هايش برايمان می گفت به مناظر بيرون چشم دوخته بودم ولی چون آفتاب به شدت می تابيد و چشم هايم را اذيت می کرد، سرم را به پشتی صندلی تکيه دادم و چشمانم را بستم که ناگهان معده ام به شدت درد گرفت و چند لحظه بعد، آب گرمی در فضای دهانم پيچيد و سرم گيج رفت. سرم را به طرف شيشه ماشين بردم تا باد بيشتری به صورتم بخورد. چشمهايم را به زحمت باز کردم ولی توان حرکت کردن نداشتم و نگاهم به ساختمان هايی که از کنارشان می گذشتيم خيره ماند. حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم. در اين حالت عجيب که ترس و درد با هم آميخته شده بود، با خودم فکر کردم: «نکنه دارم می ميرم، يعني به همين راحتی همه چيز تمام شد ... » و بی اختيار چشمانم بسته شد و ديگر چيزی نفهيمدم. با بوي سيگار، به خودم آمدم. به آرامی چشمانم را باز کردم. تاکسي زير سايه درخت چنار تنومندی روبروی يک بانک ايستاده بود و راننده در سمت خود را باز کرده بود و داشت سيگار می کشيد. گلويم خشک شده بود. با صدايی گرفته به راننده گفتم: «کجا هستيم؟» راننده سرش را به طرف من چرخاند و با لبخند گفت: «ساعت خواب! خوب خوابيدی ها، معلومه حسابي خسته بودی. مهندس رفته بانک، کار داشت. ديگه الان بايد بياد.» منظورش از مهندس، همکارم بود. بدنم بي حس بود و هنوز توان حرکت کردن نداشتم. دوباره چشمانم را بستم و به اين فکر کردم که چه حال عجيبی بود، واقعاً فکر کردم دارم می ميرم و اگر مرده بودم ديگر همه چيز تمام بود، حتی راننده و همکارم که همراهم بودند متوجه نمی شدند. اين همه تلاش، اين همه سختی، بی خوابی، مأموريت، قسط، بدهی و ... چه می شد؟ بعد از ظهر به اصرار همسرم به پزشک متخصص قلب مراجعه کردم. بعد از معاينه و انجام اکوی قلب، دکتر در حالی که داروهايم را در سيستم ثبت می کرد به آرامی، انگار می خواست نگران نشوم، گفت: «يه حمله خفيف بوده، از اين به بعد بايد بيشتر احتياط کنی.» بعد يک سری مراقبت های درمانی و رژيم غذايی و ورزش را تجويز کرد. از مطب که بيرون آمدم، همين طور که به طرف داروخانه می رفتم، هنوز به اين فکر می کردم که واقعاً همه آن چيزهايی که صبح تا شب برايشان حرص می زنيم، به همين راحتی از دستمان می روند؟ و سؤالات زياد ديگری که ذهن من را به خودشان مشغول کرده اند که مهم ترين آنها اين است که برنامه من برای ادامه زندگی چيست؟
دارای مدرک دکتری فقه و مبانی حقوق اسلامی بوده و مدرس دانشگاه و پژوهشگر رشته حقوق می باشد و تاکنون شش کتاب و تعداد زیادی مقالات حقوقی در مجلات و همایش های علمی گوناگون به چاپ رسانده است و گاهی هم دستی بر قلم برده و داستان هایی می نویسد که بیشتر آنها داستان کوتاه یا به تعبیر دقیق تر داستانک هستند.
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
امید
از پله ها بالا میرود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی…

