اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از چاله چوله که هر از چند گاهی باعث تکان خوردن شدید اتومبیل می شد. جاده دل بیابان را می شکافت و با وجود بیابانی بودن، مسیرش پیچ و تاب زیادی داشت و هر از گاهی در دره های کم عمق بیابانی فرو می رفت و دوباره بالا می آمد. انگار که مهندس سازنده آن به دنبال عشایر بیابان گرد به راه افتاده بود و هر جا که آنها رفته بودند را آسفالت کرده بود. همین طور که سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود، نگاهش از منظره بیرون به آینه بغل اتومبیل کشیده شد. از داخل آینه جاده پشت سرشان را می دید که از آن ها دور میشد که ناگهان در تصویر داخل آینه متوجه مردی عجیب با لباس بلند زرد و موهای بلند خاکستری ژولیده شد که در کنار جاده ایستاده بود و با نگاهی اخم آلود به او خیره شده بود. عرق سردی روی پیشانی اش نشست و موهای تنش سیخ شد. چطور از کنار او عبور کرده و او را ندیده بودند؟ عجیب تر این که با وجود سرعت بالای اتومبیل، تصویر مرد توی آینه از آنها دور نمی شد. با عجله نگاه خود را از آینه بغل به سمت همسرش که در حال رانندگی بود برگرداند. سرعت اتومبیل زیاد به نظر مي رسيد. همین که خواست دهانش را باز کند و به همسرش بگوید که سرعتش را کم کند اتومبیل وارد شیب یکی از دره های بیابانی شد که با وجود عمق کم، شیب تندی داشت و به همین دلیل، یک دفعه ته دلش خالی شد و برای یک لحظه نفسش را حبس کرد و نتوانست صحبت کند. اتومبیل به سربالایی دره رسیده بود. نفسش را بیرون داد و به همسرش گفت: «بهتره یکم یواش تر بری.» اما قبل از این¬که همسرش جوابی بدهد، به بالای دره رسیده بودند که ناگهان اتومبیلی روبرویشان سبز شد. همسرش فریاد کشید: «خدای من ...» و فرمان اتومبیل را به سمت کنار جاده چرخاند. اتومبیل تکان شدیدی خورد و وارد شانه خاکی جاده شد. همسرش تلاش کرد که اتومبیل را به جاده برگرداند و برای کم کردن سرعت اتومبیل، ترمز کرد اما همین ترمز باعث شد که اتومبیل شروع به چرخیدن دور خودش کند و کنترل آن به طور کامل از دست راننده خارج شود. گرد و خاک زیادی به هوا برخاست و در یک لحظه از سمت دیگر جاده خارج شد و شروع به ملّق زدن نمود. او در تمام این لحظات خودش را محکم به دستگیره در گرفته بود. بعد از چند ملّق، اتومبیل روی سقف متوقف شد. با ترس نگاهی به سمت راننده کرد ولی همسرش داخل اتومبیل نبود. احتمالاً در یکی از ملّق ها از اتومبیل به بیرون پرت شده بود. تمام بدنش درد می کرد و توان حرکت کردن نداشت. در همین لحظه، در اتومبیل باز شد و مردی سرش را داخل آورد و گفت: «خانم حالت خوبه؟ صدای منو می شنوی؟» و بعد با کمک چند نفر دیگر او را از اتومبیل خارج کردند و روی یک پتو خواباندند و بعد چهار طرف پتو را گرفته و با گفتن «یک، دو، سه» او از روی زمین بلند کرده و به سمت جاده بردند. در این لحظات او مرتب سرش را به چپ و راست می چرخاند تا همسرش را پیدا کند. وقتی به لب جاده رسیدند، مردها پتو را روی زمین گذاشتند و به یکی از اتومبیل¬هایی که برای کمک کنار جاده ایستاده بود اشاره کردند که جلو بیاید. سرش را با عجله به سمت دیگر چرخاند و ناگهان چند متر آن طرف تر پتویی را دید که روی یک نفر کشیده بودند. نمی¬خواست قبول کند که فرد زیر پتو همسرش است ولی مگر بجز آن دو نفر، فرد دیگری داخل اتومبیل بود؟ با رسیدن اتومبیل، مردان دوباره چهار طرف پتو را گرفتند و او را روی صندلی عقب اتومبیل خواباندند و اتومبیل به سرعت در جاده به حرکت درآمد. وقتی به بیمارستان شهر کوچکی که در آن نزدیکی بود رسیدند، پزشک اورژانس او را معاینه کرد و چون امکانات لازم برای عمل جراحی نداشتند گفت که باید او را به بیمارستان شهر دیگری که در نزدیکی آنجا بود منتقل کنند. او مرتب سراغ همسرش را از پرستارها می گرفت ولی کسی جوابی به او نمی داد. ناگهان چشمش به در اتاق افتاد و باز همان مرد عجیب کنار جاده را دید که با اخم به او خیره شده است. نفسش بند آمد و رویش را برگرداند. با دستور پزشک اورژانس، او را به همراه یک پرستار داخل آمبولانس بردند و آمبولانس آژیرکشان به راه افتاد. چند دقیقه بعد، ناگهان سرگیجه و نفس تنگی شدیدی به سراغش آمد و قلبش شروع کرد به تیر کشیدن و چشمانش بی اختیار بسته شد و لحظاتی بعد از دور دست ها صدایی را شنيد. دقت که کرد صدای فریادهای مبهم پرستار بود که به راننده آمبولانس می گفت سریع تر براند. صدا لحظه به لحظه نزدیک تر و واضح تر می شد و ناگهان یک سبکی و راحتی عجیبی به او دست داد. چشمانش را که باز کرد، خودش را دید که روی تخت آمبولانس دراز کشیده و پرستار در حال ماساژ قلبی اوست و این در حالی بود که خودش بالاتر از آنها به آرامی از سقف آمبولانس خارج شد و آمبولانس را می دید که با سرعت در حال حرکت است و بازهم آن مرد عجیب را دید که کنار جاده ایستاده است و به او خیره شده است اما این بار نه با اخم بلکه با چهره ای آرام و مهربان و بعد ناگهان به درون آمبولانس کشیده شد و دیگر چیزی نفهمید. وقتی چشمهایش را باز کرد داخل بیمارستان بود و مادرش داشت کنار تختش دعا می خواند. دهانش به شدت خشک شده بود. به زحمت لبهایش را از هم باز کرد و با صدایی خفه گفت: «مامان ... »
دارای مدرک دکتری فقه و مبانی حقوق اسلامی بوده و مدرس دانشگاه و پژوهشگر رشته حقوق می باشد و تاکنون شش کتاب و تعداد زیادی مقالات حقوقی در مجلات و همایش های علمی گوناگون به چاپ رسانده است و گاهی هم دستی بر قلم برده و داستان هایی می نویسد که بیشتر آنها داستان کوتاه یا به تعبیر دقیق تر داستانک هستند.
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
امید
از پله ها بالا میرود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی…

