داستان فارسی
بازگشت به داستان‌ها
طنز ۱ دقیقه خواندن ۳ بازدید

مدیر مدرسه

ظهر شده بود و من بی صبرانه منتظر پایان کلاس بودم تا هرچه زودتر به خانه بروم. گرسنگی بدجوری بهم فشار می آورد. زنگ آخر بود و ریاضی داشتیم و من خسته و گرسنه سعی می کردم تا به حرف های معلم گوش بدهم ولی همه اش گوشم به صدای زنگ مدرسه بود تا پایان این کلاس خسته¬کننده را اعلام کند. همین که صدای زنگ مدرسه به صدا درآمد، خوشحال و با عجله کتاب و دفترم را جمع کردم و داخل کیفم گذاشتم و همراه بقیه بچه ها از کلاس خارج شدم تا به خانه بروم که ناگهان مدیر مدرسه سر راهم سبز شد و گفت: «کجا با این عجله؟» من هم با تعجب از این سؤال مدیر، گفتم: « میرم خونه» آقای مدیر لبخندی زد و گفت: «قبل از این که بری خونه، برو در خانه ما و به زنم بگو امروز یک ساعت دیرتر میآم.» من لحظه ای هاج و واج به او نگاه کردم و در ذهنم از خودم پرسیدم: «ولی من که خانه آقای مدیر را بلد نیستم، چطور پیغامش را به زنش برسونم ...» که یک دفعه آقای مدیر زد زیر خنده و گفت: «حتماً الان داری از خودت می پرسی که خونه ما کجاست؟» من که از این ذهن خوانی مدیر خیلی تعجب کرده بودم با خودم گفتم: «از کجا فهمید؟» که آقای مدیر زد روی شانه ام و با خنده گفت: « واقعاً این که میگن سیدا روزهای چهارشنبه گیج می شن راسته. آدم حواس پرت مگه خونه ما روبروی خونه شما نیست؟» تازه یادم افتاد که آقای مدیر یک سالی است که همسایه ما شده و در خانه آنها دقیقاً روبروی در خانه ما باز می شود.

دربارهٔ نویسنده
دکتر سید محسن رضوی اصل

دارای مدرک دکتری فقه و مبانی حقوق اسلامی بوده و مدرس دانشگاه و پژوهشگر رشته حقوق می باشد و تاکنون شش کتاب و تعداد زیادی مقالات حقوقی در مجلات و همایش های علمی گوناگون به چاپ رسانده است و گاهی هم دستی بر قلم برده و داستان هایی می نویسد که بیشتر آنها داستان کوتاه یا به تعبیر دقیق تر داستانک هستند.

دیدگاه‌ها و نقدها(۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.