داستان فارسی
بازگشت به داستان‌ها
درام ۶ دقیقه خواندن ۲۷ بازدید

رها

- خدا رحمتش کنه. اون که دیگه رفت، اما تو زنده‌ای. باید زندگی کنی. رها از جایش بلند شد. گوشی را روی میز گذاشت و دکمۀ میکروفن را فشرد. صدای خواهرش در همه جای خانه پیچید. به طرف پنجره رفت. به خیابانی خیره شد که دیگر برای او معنایی نداشت. پنجره را بست. به گوشی نزدیک شد. لیوان را از روی میز برداشت. کمی از آب داخل آن نوشید: - آخه این چه حرفیه می‌زنی؟ اون همیشه برای من زنده است. من دارم باهاش زندگی می‌کنم. چند قدمی در اتاق راه رفت؛ بی‌هدف، با قدم‌هایی که بیشتر شبیه کشیده‌شدن بودند تا راه رفتن. - به نظر من که تو داری دیوونه می‌شی. من روانشناس نیستم، ولی می‌دونم این راهش نیست. حداقل گریه کن. خودتو خالی کن. رها به روبه‌رو خیره شد. صدای رؤیا از پشت خط، مثل صدای دست‌زدنی از دوردست، آرام و بی‌فایده به گوشش می‌رسید. خودش را روی تخت انداخت. خسته‌تر از آن بود که بخواهد بنشیند. دستانش را بالا آورد و به آنها نگاه کرد. انگشتانش را جمع کرد و بعد آرام آنها را در کنار بدنش رها کرد. با زحمت سرش را بالا آورد تا صدایش بهتر شنیده شود: - من باید برم بیرون. کار دارم. - چه کاری؟ تو که خودتو خونه‌نشین کردی. بازم به معرفت خانم میلانی که گفت شغلت محفوظه. تو هم باید این دوره را پشت سر بذاری.. رها بین حرفش پرید: - باشه. من باید قطع کنم. خدافظ. رها منتظر خداحافظی خواهرش نشد و گوشی تلفن را سر جایش گذاشت. چند لحظه همان جا ایستاد. بعد آهسته لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. پاییز آغاز شده بود و بادهای بی‌قرار سرد، جای هُرم تابستانی را می‌گرفت. رفت‌وآمد رهگذران کم شده بود و صدای بوق اتومبیل‌ها کمتر به گوش می‌رسید و یا شاید رها دیگر نمی‌دید، نمی‌شنید. با گام‌های یکنواخت و کم‌زور پا در آن خیابان گذاشت، درست مانند روزهای گذشته؛ خیابانی که بارها با سپهر در آنجا قدم زده بود. خیابانی که در دل خود تمام خاطرات آنها را نگاه داشته و آرام و صبور شاهد آنها بود. خیابان هنوز همان بود، اما برای رها هیچ چیز شبیه قبل نبود. درخت‌های کنار پیاده‌رو، دیوارهای آجری خانه‌ها، حتی صدای دورِ ماشین‌ها او را به گذشته وصل می‌کردند. گذشته‌ای که تمام لحظات حال را ربوده بود. گذشته‌ای که حجابی بود برای دیدن امروز. زیر لب انگار که سپهر کنار او راه می‌رود، شروع به حرف‌زدن کرد: - این رؤیا هم فقط فک می‌زنه. نمی‌فهمه با تو قرار دارم. باد ملایمی می‌وزید. یک برگ نارنجی رقص رقصان روی شال دور گردنش نشست. شال را جلوی صورتش گرفت و با تمام وجود بویید: - هنوز بوی تو رو می‌ده. لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. انگار بوی شال، نه از پارچه که از خاطره می‌آمد؛ از روزهایی که سپهر همین شال را روی شانه‌اش انداخته بود، از روزهایی که خنده‌شان در همین خیابان می‌پیچید و هیچ چیز به اندازۀ امروز دور و دست‌نیافتنی نبود. به پارک کوچک روبه‌رو رفت. روی نیمکت انتهای پارک نشست. دستش را روی چوب نیمکت کشید؛ چوب سرد بود و خاموش. کسی کنارش نبود. گلویش فشرده می‌شد. به روبه‌‍رو خیره ماند. کودکی با توپش در دوردست بازی می‌کرد، زنی از کنار درخت‌ها عبور می‌کرد، اما رها انگار همه چیز را از پشت دیواری شفاف می‌دید. زمان برایش ایستاده بود و او فقط نگاه می‌کرد. در راه برگشت به خانه وارد یک سوپر مارکت شد. از قفسۀ جلوی فروشگاه یک بسته نان تست برداشت. فروشنده گفت: «از اون سبوس‌داراش بردارین. مال امروزه». رها لب‌هایش را کمی جمع کرد و زیر لب گفت: «سپهر سبوس‌دار دوست نداره». - چی؟ رها پلک زد و مانند کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد، آهسته گفت: «هیچی. گفتم همین خوبه». نان را در دست فشرد و از فروشگاه بیرون آمد. در درونش جمله‌ای که گفته بود، تکه تکه می‌شد و وجودش را می‌خراشید. شام را که در خانه خورد، روی مبل نشست. خانه ساکت بود. استکان از صبح روی میز مانده بود. پایش را بلند کرد و با ضربۀ آرامی استکان را روی زمین انداخت. تکه‌های بلورین، سکوت را شکست. زمانی طولانی به همان حال نشست و به تکه‌های شکستۀ استکان نگاه کرد. بعد از جا بلند شد. به آشپزخانه رفت و با جارو و خاک‌انداز برگشت. با حوصله همۀ تکه‌ها را جمع کرد. وقتی روی مبل می‌نشست، در بدنش چنان رخوتی بود که می‌توانست دو روز کامل بخوابد. مثل هر شب موبایلش را برداشت. سه بار وارد فهرست مخاطبین شد و هر سه بار پیش از رسیدن به حرف «س» صفحه را بست. بار چهارم به آشپزخانه نگاه کرد. مردد بود که از جا بلند شود. پاهایش برای بلندشدن اشتیاقی نشان نمی‌دادند. سرانجام بلند شد و به آشپزخانه رفت. یک لیوان آب برای خودش ریخت و دوباره روی مبل نشست. گوشی را برداشت. نام را پیدا کرد؛ هنوز هم با همان املای ساده، بی‌نام خانوادگی، بی‌هیچ چیز اضافه‌ای. انگار سپهر فقط چند ساعت پیش گفته بود: «بعداً زنگ می‌زنم». انگشتش روی صفحه لرزید. بعد دکمۀ تماس را زد و گوشی را آن‌قدر محکم گرفت که لبۀ قاب توی پوست دستش نشست. بوق اول. بوق دوم. بوق سوم. خواست تماس را قطع کند که صدایی مردانه گفت: «بفرمایید». رها چنان یکه خورد که نزدیک بود گوشی از دستش سُر بخورد. چند ثانیه چیزی نگفت. مرد دوباره گفت: «الو... بفرمایید». رها گوشی را جابه‌جا کرد: - ببخشید... - اشتباه گرفتین؟ - نه... چیزه... این شماره قبلاً مال کس دیگه‌ای بوده. کسی که ... کسی که... بغضی که در گلو داشت را فرو داد: - کسی که دیگه بین ما نیست. - متأسفم... الان این خط مال منه. صدای نفس‌های رها توی گوشی می‌پیچید. می‌خواست حرفی بزند، اما واژه‌ها از جایشان تکان نمی‌خوردند. مرد مکثی کرد و بعد گفت: «اگه اذیت می‌شین، می‌خواین من قطع کنم؟». - نه... نه. راستش فکر نمی‌کردم کسی جواب بده. - براتون خیلی مهم بود؟ رها چشم‌هایش را بست: - بله... خیلی مهم بود. همۀ زندگیم بود. قطره‌های کوچک اشک به آرامی روی گونه‌های رها سرازیر شدند. از پسِ اشک‌ها، اتاق برایش تار می‌شد. به دیوار روبه‌رو نگاه کرد. لکۀ کم‌رنگ روی کلید برق به او زل زده بود و حواسش را پرت می‌کرد. این لکه چند وقت آنجا مانده بود. یادش نمی‌آمد. لکه می‌رفت و می‌آمد و در چشمش کم‌رنگ می‌شد. رها به هق‌هق افتاد. فاصلۀ او و مرد با گریه پر می‌شد. گفت: «دلم براش تنگ شده». مرد چیزی نگفت. همین سکوت، عجیب‌تر از هر دلداری‌ای، فضای بین آن دو را پر کرد. رها با صدایی که از گریه شکسته بود، ادامه داد: - کاشکی یکی «گریه نکن» ابی را برام می‌ذاشت. سپهر عاشق ابی بود. مرد کمی مکث کرد و گفت: «خب، خودتون بذارین. تو خونه چیزی دارین؟». - آره... یه سی‌دی پلیر هست. ابی هم دارم. - خب همین الان بذارین. منم گوش می‌دم. رها نگفت که بدون سپهر نمی‌تواند به آن آهنگ گوش بدهد. نگفت که بعضی صداها آدم را به گذشته پرت می‌کنند. فقط از جا بلند شد و آنچه مرد از او خواسته بود را انجام داد. صدای آهنگ در خانه پیچید. صدای ابی از بلندگو بالا رفت و در اتاق، میان مبل و دیوار و پرده‌ها، پخش شد. رها چشم‌هایش را بست. صدای خواننده با خاطره‌ها درهم آمیخت: شب‌هایی که سپهر، آهنگ را با صدای بلند پخش می‌کرد. رها در میان آهنگی که پخش می‌شد، از سپهر گفت. مرد کلام او را قطع نکرد. نگفت که خسته شده است، نگفت که دیر وقت است، فقط شنید. به صدای زنی گوش سپرد که پیش از این هرگز نشنیده بود. آهنگ تمام شد و سخنان دختر جوان به انتها نرسید. عقربه‌های ساعت دیواری به راه خود می‌رفتند و رها راه خود می‌پیمود. صداهای درون و بیرون خانه در میان خاطرات و بازگویه‌های رها گم می‌شدند و رنگ می‌باختند. پاییز توی خیابان‌ها پرسه می‌زد و شیشه‌ها را تکان می‌داد. رها تماس را که قطع کرد، آهنگ دیگری از ابی پخش می‌شد. گوشی را روی میز گذاشت. آمبولانسی آژیرکشان از خیابان گذشت و صدایش سکوت خانه را شکست. رها سرش را به پشتی مبل تکیه داد. آهنگ ابی در سرش می‌پیچید: «همین امشب فقط، امشب فقط، هم‌بغض من باش». آهسته پلک زد. گوشی را از روی میز برداشت. به نام سپهر روی صفحه نگاه کرد. به آرامی انگشتش را جلو برد و دکمۀ «حذف» را فشرد. نام ناپدید شد. انگار هیچ‌وقت در آنجا نبوده است. رها نفسش را آرام بیرون داد. اشک هنوز روی صورتش بود. گوشی را برداشت و به خانم میلانی پیام داد: « سلام شب خیر. ببخشید دیر وقت مزاحمتون می‌شم. می‌تونم فردا برگردم سر کار؟».

دربارهٔ نویسنده
Laleh H

دیدگاه‌ها و نقدها(۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.

داستان‌های مرتبط

درام۲ دقیقه

به همین راحتی

هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…

درام۲ دقیقه

صبح فردا

نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…

درام۴ دقیقه

اجل معلّق

روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…