آخرین پروژه پیمانکار کفن و دفن
او به من زنگ زد و گفت ساعت چهار سر فلکه هفت حوض با ماشین سوارم می کند. هر وقت او به من زنگ می زد قرار بود خونریزی و مرگ اتفاق بیفتد، توسط او. بنابراین از روی تخت خواب بلند شدم. خواستم مسواک بزنم اما یاد قرار ملاقات افتادم. کمی آب قرقره کردم. از توی گوشی به صورت تصادفی یک آهنگ انتخاب کردم و در حالی که پاهای خشکم را که مثل صورت دزدان دریایی شده بود وازلین می زدم و با تام پتی در طول خانه می لغزیدم لباس پوشیدم و رفتم تا قبل از دیدن او چیزی بخورم. با شکم پر بهتر میتوان با او سر و کله زد. یک فست فودی توی خیابان جانبازان بود که فقط سیب زمینی سرخ می کرد. کلی بچه و جوون بدلباس و منفجر شده با هورمون های بلوغ همیشه آنجا صف بسته بودند. یک بشقاب بزرگ با سس برزیلی و گوجه سفارش دادم. یارو که سفارش را می گیرد همیشه در جواب گوجه می گوید کچاپ؟ و من به او زل می زنم و می گویم آره، یکم آویشن هم بزن. خواستم بگویم سس سیر را هم اضافه کند اما ترسیدم اسید معده ام بزند بالا و جلوی اون لعنتی به خاطر یکم زردآب بی صاحب توی گلوم حواسم پرت شود. او اصلا از آدم های بی دست و پا خوشش نمی آید. سیب زمینی که تمام شد جلوی فضای سبزی ایستادم. به تمام پیرمردها و پیرزنهای روی صندلی های سنگی نگاه کردم و یک نخ سیگار روشن کردم. تمام که شد برگشتم خانه و با لباس بیرون روی مبل نشستم و کمی توی اینستا چرخیدم. ساعت روی دیوار می گفت پانزده دقیقه به چهار مانده است. ناغافل یک نخ سیگار دیگر روشن شد و چند کام سبک گرفتم. از توی هال تا دم داروخانه سر فلکه ده دقیقه راه بود. به موقع راه افتادم و به موقع رسیدم. کم پیش می آید با کسی قرار بذاری و او به موقع حاضر شود. همه اعصاب شان خرد می شود و در حالی که سعی می کنند با رفتن توی گوشی و زنگ زدن به طرف و گرفتن آخرین خیابانی که او پیچیده خشمشان را سرکوب کنند. برای من چنین اتفاقی نیفتاد. رسیدم، نگاهی به داخل داروخانه خلوت و عینک فروشی بغل آن انداختم و دفعه بعدی که چشمم به فلکه افتاد او با پژو ۴۰۵ سیاه خود در حالی که آن را روشن نگه داشته بود ایستاده بود. سوار شدم. ماشین بوی سیگار طعم دار و دستمال مرطوب می داد. ضبط روشن بود و صدایش پایین بود. اما گمون کنم دیوید بویی بود. او با یک لبخند بزرگ که تمام کرک و پرهای صورتش را باز کرده بود سلام کرد و گفت:(( چطور میگذره؟)) گفتم بدک نیست. خندید و تا جاده خاکی نمایشگاه جدید حرفی نزدیم. صدای ضبط را زیاد نکرد. عادت کرده بودم. بنابراین سیگاری روشن کردم و نگاهی به منظره شهر انداختم. همان شهر گوه همیشگی بود. به روبروی نمایشگاه که رسیدیم ایستاد و طبق عادت یک نخ سیگار از پاکت من که جلوی ماشین می گذاشتم برداشت و با فندک زیپو خودش که مطمئن بودم تقلبی بود و یک گرگ را روی تپه ای که در پس زمینه اش ماه کامل را حکاکی کرده بودند نشان می داد روشن کرد. از توی دماغش دود را بیرون داد و یک نفس عمیق کشید. آهنگ را عوض کرد و صدایش را کمی بالا برد. این دفعه بی.بی کینگ بود. هیچ کوهی دیده نمی شد و خورشید داشت زور میزد از لای دود بیرون بیاید. با لب بسته نگاهی به من کرد و شروع کرد:((بهنام اون وقتا که بچه بودم و مجبور بودم تو همدان زندگی کنم یه خواننده عروسی تو محلمون بود به اسم شمس، شمس محبوب همه بود. چون واسه عروسی همه محله خونده بود. عروسی بابام، عروسی عموم، عروسی مرغ فروش محل. بعدش که پولدار شد تریاکی شد و دیگه نخوند. خلاصه با بابام رفتیم عروسی دو سه تا کوچه اون طرف تر و شمس که چند وقتی بود ترک کرده بود دوباره خوندن رو شروع کرده بود. کوسه و قدبلند بود. با لپهای تورفته و چشم های خمار. همه چی می خوند. عربی، بندری، قاسم آبادی، آهنگ های پاپ قدیمی و چند تا از آهنگ های جدید که مد می شدند و همیشه فراموش می شدند و جاشون رو به چند تا آهنگ جدید می دادند. بابام منو گذاشت پیش یکی از پیرمردها و خودش رفت عرق بخوره. شمس پشت دار چند ساعت می خوند. صدای خوبی نداشت اما جون دار بود. به همه حال می داد. نمیذاشت یکی راحت رو صندلی بشینه و میوه و شیرینی دانمارکی بخوره. بعد خوندن چند ساعت قبل از شام و بعد از اینکه همه عرق خورها حسابی مست کرده بودند و اومده بودند وسط مجلس شمس انگار یکهو تازه میکروفون رو دستش گرفته بود. نعره زد حالا میریم برا آغاسی و کل مست ها عربده کشون همراهیش کردند. شمس داد می زد آقا زیر هجده سال نیاد وسط. داداش قربون دستت اون بچه رو ازونجا بیار بیرون. آخر شب که می شد اگه یه بچه وسط می رقصید خیلی عصبانی می شد چون میدونست هر کی الان وسطه مسته و به تخمش نیست داره چطوری پا میکوبه و نمیخواست دعوا درست بشه. کیبورد زن آهنگ آغاسی را شروع می کرد و شمس داد می زد آقا تلفات داره! وقتی داشتم با بقیه بچهها که تازه از ترقه بازی برگشته بودیم رقص بابام و بقیه را با آهنگ های دیوونه کننده و عشقی آغاسی می دیدم فهمیدم چرا همه شمس رو دوست دارند. اون شب خیلی به من خوش گذشت. آدمهایی که هفت روز هفته رو مثل قاطر کار میکنند قدر یک شب جشن و شادی رو درک میکنند و شمس هم اونجا بود تا کاری کنه حسابی به همه خوش بگذره.)) یک کام دیگر گرفت و سیگار را بیرون انداخت. شیشه جلو را پر دود چرخون کرد و گذاشت برگردند و کل ماشین رو در بر بگیرند. ادامه داد:((مشکل آدمای پولدار این است که دل سیر هستند. اونقدر کار نمیکنند تا قدر شادی رو بدونند. ولی مثل همه آدما جشن برای اونا هم پیش میاد اما مثل همه سورها اتفاقاتی اونجا میفته که خنده ناب نیست. آدمها عصبانی می شوند. اما چون میدونند پس فردا هم میتونن خوش بگذرونند عصبانیت شون رو نگه میدارن و اون وقت اتفاقی میفته که نباید بیفته.)) چرت و پرت های اش را قطع کردم و گفتم:((تو داری از اوردوز دختر صاحب دنیای فرش حرف می زنی.)) نگاه سریعی به من کرد و معلوم بود عصبانی ست. شانه های ام را بالا انداختم و با لحن قانع کننده ای گفتم:((خب از حرفهات خسته شده بودم. کل داستان واسه دو سه روز گذشته همه اینترنت را مثل کرونا گرفته. همه میخوان از دختره واسه بچه هاشون یک درس عبرت درست کنند. کلیپ و عکس دختر رو واسه بچه هاشون می فرستند و زیرش می نویسند این آخر و عاقبت بچه ای است که به حرف ننه باباش گوش نمیده. این آشغالا که تو مهمونی میدن نه بچه راننده تاکسی میشناسه نه بچه مولتی میلیاردر.)) او قانع شده بود و داشت به افق نگاه می کرد که چیز زیادی واسه دیدن نبود. ((خب من میخواستم همون اول قضیه اوردوز رو پیش بکشم اما میای تو ماشین میشینی و مثل بچه کتک خورده به من نگاه میکنی انگار انتظار زیرلفظی داری. منم مجبور میشم برم سراغ خاطراتم چون غیر اونا که چیزی ندارم.)) یک سیگار دیگر از من ((قرض)) گرفت و در حالی که گوشه لبش واسه خودش دود می کرد و گروه کمتر شنیده شده دهه نودی پالپ داشت باند عقب ماشین رو برای رضای خدا میلرزوند توضیح داد:(( پادشاه دنیای فرش فکر می کرد سر به هوای ریزه میزه بالاخره سر خودشو به باد داد و حالا فقط پسر چهارده ساله مونده تا امپراتوری گلیم و تابلوفرش رو دستش بگیره اما پزشک قانونی فهمید قبل از تزریق مواد دختر بدبخت رو کتک زدند. پس مواد داخل خونش بهش تزریق شده ست. ترکیب هروئین و کوکائین که چون بین بچه پولدارهای کوه نشین مد شده زیاد مشکوک بازی در نمیاره. اما اونها محل تزریق و طول دست های دخترک رو چک کردن و نقطه اونقدر تمیز بوده که بعیده دختری که تو معده اش اونقدر ویسکی و مغزش پر از گل بوده اینقدر دقیق به رگش شلیک کنه. الان همه کارآگاه های بدردبخور اداره تو کشور نیستند و یارو هم نمیخواست سر و صدا راه بیاندازه. این لعنتی ها بچه هاشون مثل جوجه پرستو گیرافتاده توی نورگیر می میرن و نمیخوان سر و صدا راه بیاندازند. ته ته شماره تلفن های بی و سر و صدا هم به من ختم میشه.)) قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:(( پولش خوبه؟)) (( پولش تو جیب عقب شلوار تنگت جا نمیشه.)) (( یعنی میخوای بریم بالاشهر و تموم صد تا بچه قرتی که تو پارتی بودند رو بازجویی کنیم؟ تف بهش ما حتی نمیتونیم بدون مجوز از نگهبان قصرها رد بشیم.)) (( دنده رو خلاص کن خانم مارپل. من از آدمی که میتونسته به اون بنده خدا تزریق کنه یه توصیف دقیق از قد و وزن و رنگ چشم هاش و حتی یک آدرس دادم. )) قیافه حق به جانب رو گذاشتم کنار و سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:(( خب پس منتظر چی هستی؟)) او دوباره لبخندی زد که به طرز غریبی چشم هاش رو جدی نگه داشت. آدمهای زیادی میتونند این کار رو بکنند. آدمهایی که میتونند این کار رو بکنند و واقعا شاد باشند زیاد نیستند. اون یکی از اون آدمها بود. ((حسن صباح از بارگاه دستور داده ساقی ما قرار نیست بعد از دیدن من زنده بمونه.)) (( این کار دو نفر میطلبه؟)) لبخندش یک وری شد و گفت:(( نه اما هیچوقت نمیتونی پیش بینی کنی. طرف مواد بیشتر آدمهای مهم شهر رو تامین میکنه. اینکه چند نفر رو تامین میکنه مهم نیست. اینکه اونا آدمهای مهمی هستند من رو یکم نگران میکنه. به قول شمس آقا تلفات داره!)) خندید و دو دستش را گذاشت رو فرمون. گذاشتم از لحظه ی کشف خودش لذت ببرد. می دانستم چند سالی هست چیزی برای خوشحالی ندارد. من پول رو لازم نداشتم اما مادرم که پارکینسون داشت و بدون پرستار نمی تونست حتی مسواک بزنه پول لازم بود. خودم هم اونقدر احمق نبودم که تر و خشکش کنم و ببینم آدمی که واسه سی سال هست میشناسمش به چنین روزی افتاده. لب هام رو چروک کردم و دوباره باز کردم و گفتم:((همیشه حالم از این جاده بهم میخوره. چرا هر دفعه که میخوای شیر فهمم کنی منو میاری اینجا؟)) ((این تهرانه پسرجون. پایتخت مملکت عریض و طویل. وقتی حتی نمیتونی تو آرامش زاغ سیاه چهار تا کوه و ابر رو چوب بزنی میفهمی باید گلیم خودت رو از آب بکشی بیرون. واسه خاطر تو نمیام اینجا. دیدن این خاکستری بزرگ به من انگیزه میده.)) (( من که به انگیزه نیاز ندارم. دلت می خواد قبل کشتن چند تا آدم یه چیزی بخوری؟)) چشم هاش رو درشت کرد و مثل گاو شیرده به من نگاه کرد و پرسید:(( جای خوبی می شناسی؟)) (( یه مغازه هست که سیب زمینی هاش حرف نداره.)) ماشین را روشن کرد و در میان سکوت راه افتادیم. یکی از رفقای ساقی که به خوبی نقش یک کرکی ترسیده را ایفا کرده بود با شاه کشی که تا لحظه آخر رو نکرد او را زد. قبل از اینکه به اورژانس برسم نفس های آخرش را کشیده بود. کارفرمای ناشناس خوش قول ماند و پول را داد. از آنجا که میدانستم او کسی را در کل پنج قاره ندارد همه آن را نگه داشتم. روزی که توی بهشت زهرا خاکش کردند من بودم و دو تا کارگر و یک آخوند. آخوند را دکش کردم برود چون مطمئن بودم او هیچ وقت به این چرت و پرت ها اعتقاد نداشت. اعتقاد او به ترکیب سس تایلندی و سیر روی سیب زمینی بیشتر از این چیزها بود. همیشه به من می گفت بچه جون اگه قرار بود به این فکر کنم که با دعا کردن یک ارابه پرنده از توی ابرهایی که دهن باز کرده بودند میاد و نجاتم میده الان وجود گرسنگی کشیده ام تو یکی از بیابون های همدان هفت تا کفن پوسیده بود. اصلا چرا گشنگی؟ خیلی قبل تر از اون خودم رو خلاص کرده بودم.
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
