پنالتی از دست رفته
وقتی در پایان فیلم جزیره شاتر دی کاپریو به مارک روفالو میگوید:(( نمیدونم کدوم بدتره، زندگی به مثل هیولا یا مردن به عنوان یک مرد خوب؟)) و سپس نگاهی تیز می اندازد و بلند می شود می رود تا در آغوش دژخیمان تا ابد یک موجود کرخت و از همه جا بی خبر بماند جمله اش را نفهمیدم. اما دو اتفاق در زندگی حسابی شیر فهمم کرد. اولا در اینستاگرام ویدیو های روبرتو باجو در فینال ۱۹۹۴ را دیدم. دوما بابابزرگم مرد. آن روز معروف زیر آفتاب داغ کالیفرنیا پس از شوت کردن پنالتی باجو در هوای رقیق گرم چند لحظه ای ایستاد. سکانسی که نماد شکست و گردن افتاده شد. حتی اگر باجو پنالتی را گل میکرد چون بارسی پیش از او یکی را از دست داده بود احتمال قهرمانی آتزوری لاجوردی پوش ناچیز بود. اما رسانه و فوتبال دوستان احساساتی این چیزها سرشان نمی شود. شاید واسه همین هیچ وقت کشته مرده فوتبال نبودم. چون بارها و بارها با خانواده یا کل فامیل نیم خیز و تخمه شکنان و پر سر و صدا برای ایران در جام جهانی یا بازی های آسیایی هورا می کشیدیم. اما در نهایت باخت تیم را نظاره گر بودیم. خیلی زود فهمیدم احساسات و عقل دو مسئله جدا هستند. هر چقدر بابا سر تلویزیون داد می کشید دوباره حسن یزدانی به دیوید تیلور می باخت. شاید باجو آن ظهر برای همیشه نفرین شده به نظر می رسید. اما به آن شکل باختن برای همیشه او را جاودان کرد. روبروی تور سفید برزیلی ها ایستاده مرد اما نه به عنوان یک مرد خوب. یک طلسم شده که تا ابد قرار است ننگ خود را حمل کند. اما بابابزرگ که مرد بحث همه چی بود جز از دست دادن انسانی که بسیاری بیش از شصت سال با او خاطره داشتند. عمه برای او ناهار برده بود. هر چقدر در زد بابابزرگ جواب نداد. پس از نیم ساعت شوهرعمه با کلید یدک از راه رسید. پیرمرد سفیدمو، با خط و چین های عمیق روی تخت دراز کشیده بود. به شکلی که معلوم بود مدتهاست دلش نمیخواهد دیگر چشم باز کند. یکی دو ساعت گریه و فغان کل آپارتمان را فرا گرفت. آخر در آن ساختمان نما آجر سرخ چهارطبقه همه با هم زندگی می کردیم. ما و دو تا عمو و یک عمه و عمه ای دیگر که واحدش را چند سال پیش به یکی اجاره داده و رفته بودند کانادا. عزاداری را مثل کار بانکی سر صبح به سرعت تمام جمع و جور کردند و دعواهای همیشگی شروع شد. متهم ردیف اول هم بابای من بود. به او گفتند از بس باباجون رو زجر دادی دق کرد مرد. بحث سر مهاجرت من بود. قرار بود بروم آلمان اما ویزا گرفتن داستانی شده بود. وقتی دیدم در دبیرستان درسم خوب است به پر و پای مامان پیچیدم که دلم میخواهد خارج درس بخوانم. عمه مهربان همان اول کار در تماسهای تصویری مامان و سپس بابا را قانع کرد که کانادا جای زندگی واسه یک دختر هجده ساله خانواده دار نیست. بنابراین با کلی نق و نوق همین امیر کبیر نیم ساعت راه با مترو را انتخاب کردم. دو سال تمام روی مخ شان راه رفتم. زبان آشغال و ترسناک آلمانی را مثل تراکتور خواندم. در اتاق سوت و کور و در حالی که عمو کوچیکه با صدای تلویزیون تا ته برای کل مهمانها می گفت:((این غزال هم خودش رو مسخره کرده. این جوونا فکر میکنن اون طرف بهشته. به خدا نیست. آدم زرنگ باشه تو همین مملکت بی صاحاب هم گلیمشو از آب بیرون می کشه. اینا فقط دنبال بهونه هستند.)) مامان هر چند وقت یکبار سر میز شام ماکیاولی وار کیس خواستگار معرفی می کرد. اما من سرتق و لجباز پام رو توی یه کفش کرده بودم. مامان شروع به نفرین کردن می کرد. بابا هر چی کلیپ درباره خیابانهای مرگبار برلین را در اینستا و واتس اَپ برایش فرستاده بودند برایم بازخوانی می کرد. و داداش هم با عصبانیت می زد بیرون و چند ساعت بعد بی سر و صدا با بوی سیگار و آدامس در دهن به اتاقش بر می گشت. بین اینها منگنه شده بودم. یک منگنه واقعی و بدون ادا و اصول. بر عکس زنان کتابهای جین آستین. از سال گذشته بابا پیش بابابزرگ می رفت و ازش خواهش می کرد برای تمکن مالی یکی از مغازه های اش را بفروشد. پیرمرد قاطعانه نه می گفت. خودم شاهد بودم. بابا دو زانو نیم خیز به سمت پیرمرد عزب التماس می کرد:(( بابا بذار این دختر به جایی برسه. آخه دوره زمانه شما نیست که با یک قرون دو شاهی بتونن زندگی بسازن. درسش خوبه، استعداد داره. بره حداقل برا خودش کسی بشه.)) پیرمرد سر رو به قالی نبات می مکید و جواب می داد:(( خب همین جا درس بخونه. من نمیتونم ملک ها رو بفروشم. حج ممد گفته قیمت اون منطقه فقط بالا میره، حیفه.)) حج ممد رفیق هم محله ای بابابزرگ ده سالی می شد مرده بود و من که فقط میتوانستم بغل بحث آنها بشینم و به در و دیوار زل بزنم. پس از چندین بار خواهش و تمنا بقیه فامیل هم خبردار شدند. هر بار که داخل واحد بابابزرگ مهمانی بود یکی دو ساعت صلح و صفا حاکم بود. تا اینکه حوصله همه سر می رفت و به بهانه من هر کس سفره دلش را باز می کرد. عمه می گفت اگر قرار است وثیقه برای من گذاشته شود چرا هیچوقت برای پسر او سرمایه مغازه باز کردن نیست؟ یا عمو بزرگه میخواست مستاجر تخمه کانادایی را به زور بیرون کند تا پسرش مجبور نباشد برای عروسی کردن خانه اجاره کند. من یاد گرفته بودم بعد از ربع ساعت بی سر و صدا پاشم برم بالا واحد خودمان. آلمانی بخوانم. که البته بعد از ربع ساعت کنسل می شد. یکم تو گوشی چرخ می زدم. یک آهنگ غمگین گوش می دادم. پنجره را باز می کردم و با چشمان نمناک و بغض سنگین زل می زدم به شب جوهری. مثل یک سمفونی تمام عیار از مالر. یک شب بابا در اتاقم را زد. هندزفری را برداشتم و گفتم:((بیا تو.)) مرد میانسال خسته در حالی که هنوز لباس کار روغنی و چرب گاراژ را عوض نکرده بود سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:(( واقعا میخوای بری اروپا؟)) آب گلوی خشک ام را قورت دادم و جواب دادم:((آره)) سرش را به شکل معنی داری تکان داد و زمزمه کرد:((باشه)) و بیرون رفت. گفتگوی مان برایم تعجب داشت اما پس از پنج دقیقه یادم رفت. وقتی عصر فوت بابابزرگ عمو بزرگه داشت لیچار بار بابا می کرد، برق ظریفی را در چشمان قهوه ای پدرم دیدم که آن شب آمده بود ازم همان تک سوال را پرسید. یک چیزهایی دستگیرم شده بود. اما مامان چند سال بعد تو خیابانهای دوسلدورف روشنم کرد. وقتی که وسط بازارچه شلوغ گویی همه فال گوش ایستاده اند به همان شیوه زیرجلکی و مرموزانه خاص خودش توضیح داد بابا و دوتا عمو و عمه و عمه دیگر تو کانادا از راه دور بابابزرگ را سر به نیست کرده اند. واسه چند دقیقه انگار رعد و برق خورده بودم. لال شدم و نتوانستم جواب درست حسابی بدهم. مامان یکم بیشتر مارپل بازی درآورد و شمرده شمرده چیزهایی گفت. از سر اینکه همه گرفتار بودیم و بدهی داشتیم و پول لازم بودیم. پیرمرد هم که نمی مرد. از وقتی مامان بزرگ هفت هشت سال پیش فوت کرده بود او انگار سال به سال ضعیف تر می شد. اما رو به موت اصلا و ابدا. زانوان اش روی هم می ساییدند. دندان مصنوعی هم دیگر نمی توانست نگه دارد. دستش به قدری می لرزید که دو قلوپ چای در لیوان برایش می ریختند. سایه شکننده ای بود از رشید مردی که ژ۳ به دست عکس قدی اش روی دیوار آویزان بود. اما انگار هنوز در برهوت محله بی آب و آسفالت بچگی مانده بود. یادم است بچه بودم و داشتم یک پلاستیک گوجه و پیاز به خانه می بردم. مامان بزرگ روی پله ها نشسته بود. به او سلام دادم و پیرزن داشت با کاموا جوراب می بافت. خواستم لی لی کنان پله ها را بالا برم که پلاستیک از دستم ول شد و دو تا پیاز روی پارکینگ قل خوردند. مامان بزرگ طوری با میل بافتنی به سرم کوبید که تا مامان برایم از فریزر بستنی قایمکی در نیاورد اشک ریختم. به هر حال نباید اسراف کرد. همگی شان صبر کردند تا مستاجرها برای یکی از این آخرهفته هایی که دولت زمین و زمان را تعطیل کرده بود راهی شمال شوند تا نقشه را عملی کنند. نقشه انیشتین واری نبود. بابابزرگ هفته ای یکبار رزرپین برای فشار خون بالا می خورد و هر دوازده ساعت دولوکستین که مسکن بود. این دو تداخل دارند. شب شوهرعمه همراه با دوغِ شام پودر شده هر دو را به بابابزرگ می خوراند و صبح عمه پیرمرد سکته زده را جمع جور می کند و همه را خبر می کند. مامان سعی می کرد با صحبت از عروسی ها و صاحب کار شدنها پس از واقعه مرا توجیه کند. اما من چندان مشتاق حرف زدن یا سوال پرسیدن درباره آن نبودم. نمی توانستم برای بابابزرگ دل بسوزانم. هر بار به او فکر می کنم یاد آن آپارتمان می افتم. جایی که هر بار پس از دانشگاه یا بیرون رفتن با رفقا به آنجا بر می گشتم انگار نفس کشیدن و بیرون دادن آن را فراموش می کردم. دیوارهای سفید مرده، چشمان قضاوتگر، افسردگی تمام نشدنی که انگار با اجزای ساختمان یکی شده بود. مکانی که ساکنانش را به یک قتل دسته جمعی از هم خون وادار کرده بود. سرم را تکان دادم. صبح سرد رنگ آکنده از شبنم دوسلدورف را به سینه کشیدم. در بازارچه رنگارنگ فراموش کردن آن خانه کار سختی نبود. کل جریان فقط یک حکایت اکسپرسیونیستی دیگر برای روزنامه روز یکشنبه به نظر می رسید.
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
