امید
از پله ها بالا میرود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی خاک نمناک میدهد.عطسه میکند .در را می بندد. کتش را درمی آورد .آویزان میکند.جیب هایش را صاف میکند.خم میشود کفش هایش را با دستمال کنار در پاک میکند. جفتشان میکند. دستانش را می شوید.سماور را روشن می کند. پنج دقیقه بعد آب به جوش میآید. چای را در قوری می ریزد.دانه هلی به آن اضافه میکند . چای دم می کند. طناب قرمز را از کیفش بیرون می آورد. گره میزند. حلقه آن را دور گردنش می اندازد. گره را باز میکند. دوباره امتحان می کند .ده دقیقه ای تلاش میکند .بالاخره موفق میشود.از،صندلی بالا می رود .آویزانش میکند. همه چیز آماده است. حمام می رود.شامپو تمام شده. دنبال صابون می گردد .بوی لیمو تازه می دهد.تمام بدنش را کف آلود میکند .بوی لیمو در حمام پیچیده. عطسه میکند.ازحمام که بیرون می آید چای دم کشیده سماور را خاموش میکند.در استکان کمر باریک چای میریزد.چای خوشرنگ است شبیه رنگ آلبالو. صبر میکند تا چای کمی سرد شود.آرام می نوشد بدون قند موهایش را شانه میکند. پیراهن تمیز آبی رنگ را از کشو در می آورد.میپوشد. عطر میزند.بوی چوب میدهد.بوی جنگل.عطسه می کند. از داخل کیفش پول های نو و یک پاکت سفید درمی آورد .پول ها را داخل پاکت میگذارد با خودکار آبی خوش خط بر روی آن می نویسد مخارج دفن.پاکت را روی میز می گذارد. بالای صندلی میرود.طناب را به دور گردنش میاندازد. گره طناب را تنگ می کند.آب دهانش را قورت میدهد. چشمانش را می بندد. کف دستانش عرق سردی حس می کند.می شمارد یک ،دو ،سه،... یک نفر به در می کوبد.پشت در کسی هست .عجله دارد.صدای نفس هایش را می شنود. جواب نمیدهد. دوباره با شدت بیشتری به در می کوبد. با صدایی لرزان می پرسد کیه؟ صدایی خندان جواب می دهد. باز کن.امیدم
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
