مشاور
مشاور
در کلینیک را باز کرد و داخل شد. نگهبان داخل اتاقک به او سلام کرد و او جوابش را داد. آسانسور سمت راست بود، ولی او به سمت پلهها رفت. سالن انتظار شلوغ بود. گروه زیادی زن، مرد و بچه نشسته بودند. هر کدام با دنیای خود درگیر بودند. برخی در گوشیهایشان غرق شده بودند و برخی دیگر با چهرههای خسته و نگران به ساعت نگاه میکردند. پنجرۀ انتهای سالن باز بود و باد ملایمی به درون میوزید. نسیم خنک، بوی عطرهای مختلف را به هم میآمیخت. خانم منشی با لبخند مؤدبانهای از جایش بلند شد و سلام کرد. صدای او در این فضا مانند یک زنگ خوشایند به نظر میرسید. زن به منشی لبخند زد و پاسخ سلامش را داد. بعد بدون اینکه به افراد داخل سالن نگاه کند، به اتاقش رفت. پشت میز نشست و کیفش را در کشو گذاشت. صدای خانم منشی از بیرون آمد: - آقای اسدی، بفرمایید اتاق مشاورۀ شماره 3. بعد از چند لحظه در اتاق باز شد. مرد جوان قد بلندی پا به درون اتاق گذاشت. لباسهایش ساده و کمی چروکیده بود. خیلی آرام سلام کرد. خانم مشاور با خوشرویی پاسخش را داد. به مبل سفید راحتی که به دیوار تکیه داده شده بود، اشاره کرد و از مرد خواست که بنشیند. مرد روی مبل نشست. زن کاغذهای روی میز را مرتب کرد و خودکارش را در دست گرفت: - خب، آقای اسدی، امروز میخوام در مورد کودکیتون برام بگید. آقای اسدی روی مبل جابهجا شد. چشمانش به زمین دوخته شده بودند: - چیز زیادی برای گفتن نیست. فقط اینکه وقتی کوچیک بودم، پدرم مارو ترک کرد. مادرم افسرده شد. اون همیشه عادت داشت از من بخواد جلوش بشینم و برام از بدیهای بابام بگه. مرتب میگفت: «بیا اینجا، تلویزیون نگاه نکن. بیا بگم بابات چه بلاهایی سرم آورده». من حتی اجازه نداشتم بخندم، چون مامانم غمگین و افسرده بود. - یعنی با همسن و سالات وقت نمیذاشتی؟ باهاشون بازی نمیکردی؟ - نه، اجازه نداشتم. باید کارهای مامانمو انجام میدادم. وقتهایی که ازم راضی بود، بغلم میکرد و میگفت: « به این میگن پسر خوب. تو باید مواظب من باشی. من غیر از تو هیشکی رو ندارم». - خب، ازت میخوام بهم بگی ارتباطت با همسرت چطور بود؟ مرد دست لاغرش را توی موهایش فرو کرد. صدایش میلرزید: - من همیشه باهاش مهربون بودم... مراقبش بودم... همۀ کارها را خودم انجام میدادم... اصلاً نمیدونم چی شد که رفت. نه توضیحی، نه چیزی، همش میگفت دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم. آقای اسدی سرش را پایین انداخت و دستش را روی صورتش کشید: - بعضی وقتها فکر میکنم نکنه پای یه نفر دیگه وسط بوده. آخه خیلی زود ازدواج کرد. دارم دیوونه میشم. خانم مشاور بعد از نوشتن جملاتی بر روی کاغذ سرش را بالا آورد و به مرد نگاه کرد: - ببین، قضیه اینه که تو به خاطر ذهنیتی که داشتی و گذشتهای که با مادرت داشتی، همیشه سعی میکردی که حامی همسرت باشی و بهترین خودت را نشون بدی که اون ازت راضی باشه. همیشه همه جوره در اختیارش بودی که گویی وظیفته و در اصل از نقطۀ ضعف برخورد میکردی که هر کاری برات انجام میدم که تو ازم راضی باشی و تو رو از دسن ندم. اینجوری به نظر ضعیف میرسیدی و مسلماً مردم به آدمهای ضعیف علاقهای ندارن. این بوده که اون خیلی زود از این ضعف تو خسته شده. - مادرت الان کجاست؟ - پنج ساله که فوت کرده. خدا رحمتش کنه. ما باید به فکر از این به بعد باشیم. همسرت رفته و ممکن نیست برگرده، چون خودت گفتی که ازدواج کرده. گذشته دیگه تمام شده و رفته. تو هم نباید خودت را سرزنش کنی و لحظۀ حال را به خاطر گذشته خراب کنی. ما پا به پای هم پیش میریم تا انشاالله به نتایج خوبی برسیم. جلسات بعدی بیشتر صحبت میکنیم. جلسۀ امروز دیگه تموم شد. آقای اسدی از جایش بلند شد و گفت: «خیلی ممنونم. خدانگهدار» و از اتاق خارج شد. موبایل روی میز شروع به لرزیدن کرد. زن موبایل را برداشت. صفحۀ پیامها را باز کرد: «مامان، من تصمیمو گرفتم. دیگه نمیخوام ادامه تحصیل بدم. مگه همه باید برن دانشگاه؟! دیگه لازم نیست پول این ماه کلاس کنکور را واریز کنی. بهشون گفتم که نمییام». زن، سرش را میان دستانش گرفت و نفس بلندی کشید. دستش را رو تلفن گذاشت و شمارۀ 1 را فشار داد: - لطفاً تا پنج دقیقۀ دیگه کسی را نفرست داخل». خانم منشی مؤدبانه پاسخ داد: «بله، چشم». خانم مشاور به موبایلش نگاه کرد. خواست به پسرش زنگ بزند، اما منصرف شد. با خودش گفت: «وقتی رفتم خونه باهاش حرف میزنم».
تا بعدازظهر چهار مراجعهکنندۀ دیگر را دید و به حرفهایشان گوش داد. سعی میکرد حواسش کاملاً جمع باشد. به خودش گفته بود: «مسائل داخل خونه، مربوط به داخل خونه است و با مسائل بیرون قاطی نمیشه».
در خانه را که باز کرد، همسرش را دید که روی مبل کرمی رنگ نشسته است. چایی درست کرده بود و یک ظرف پر از میوه روی میز گذاشته بود. زن جلو رفت و به همسرش گفت: «سلام. امروز زود اومدی!». مرد از جایش بلند شد: - سلام ستاره، آره... خب... میخواستم باهات حرف بزنم. ستاره مانتو و مقنعهاش را از تن درآورد و به جالباسی دم در آویزان کرد. کیفش را هم همان جا گذاشت: - خیر باشه! چه صحبتی؟ - خب حالا بیا بشین یه چایی برات بیارم. بعد حرف میزنیم. ستاره روی مبل نشست. مرد به آشپزخانه رفت و با یک سینی که دو استکان چای و یک قندان در آن بود، بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و روبروی همسرش، روی مبل نشست. ستاره صورتش را به طرف مرد برگرداند: - من سراپا گوشم. راستی شاهین کجاست؟ - با دوستاش رفته بیرون. زن با خودش فکر کرد: «حتماً میدونسته میخوام باهاش حرف بزنم. داره خودشو ازم قایم میکنه». - نکنه میخوای در مورد شاهین باهام حرف بزنی؟ بهت گفته که .... مرد دستش را جلو آورد و صحبت ستاره را قطع کرد: - در مورد اون نیست. - پس موضوع چیه؟ - راستش یه موضوعی هست که باید حتماً بهت بگم؟ تو زن فوقالعادهای هستی. واقعاً از هر نظر عالی هستی. من واقعاً برات احترام قائلم. شاهین را هم خیلی دوست دارم. ستاره کمی به جلو خم شد: - خب؟ - چایی سرد میشه، نمیخوری؟ - میخورم. حرفتو بزن. مرد کمی این پا و آن پا کرد و بعد از جایش بلند شد. دور مبلها شروع به قدمزدن کرد: - میدونی چیه؟ همیشه اوضاع اونجوری که فکر میکنی، پیش نمیره. بعضی اتفاقات واقعاً دست خود آدم نیستن. - داری نگرانم میکنی. - نه... ببین... منظورم اینه که... مرد روی مبل نشست و سرش را پایین انداخت. با صدای آرامی گفت: «من عاشق شدم. اصلاً نمیدونم چطور این اتفاق افتاد، ولی خب... پیش اومد دیگه. همین امشب هم میرم. ناراحتیای برات درست نمیکنم. از نظر قانونی و انسانی هم به وظایفم عمل میکنم. زن از جایش بلند شد و به مرد خیره شد: - داری چی میگی؟ عاشق شدی؟ این حرفا چیه که میگی؟ بعد از بیست سال زندگی، تازه یاد عاشقی افتادی؟ چه جوری میتونی این چیزا رو به من بگی؟ مرد دستانش را در هم قلاب کرد و چشمانش را بست و گفت: «متأسفم». بعد از جایش بلند شد و به اتاق خواب رفت. بعد از مدت کوتاهی با چمدان چرخداری بیرون آمد و چمدان را به طرف در کشید. در را که باز کرد، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «خدانگهدار». زن از جایش تکان نخورد، فقط ایستاده بود و رفتن همسرش را نگاه میکرد. در که بسته شد، ستاره خود را روی مبل انداخت.
«لاله حقیقت»
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
به همین راحتی
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
اجل معلّق
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
