مسافری با جلیقهی زرد
هوا بوی خاک نمزده میداد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش میخواست تمام شهر را بغل کند.
من شیشهی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به من نگاه کرد؛ شاید فکر میکرد دیوانهام که در این سرما اجازه میدهم باران صورتم را خیس کند. اما او نمیفهمید؛ قطرهها شبیه بوسههای کوچکی بودند که روی گو نههایم مینشستند و تمام خستگی روز را میشستند .
در همین میان، زنی را دیدم که میخواست از خیابان رد شود. او نه چتر داشت و ن ه عجله. انگار او هم مثل من زبان باران را بلد بود. آرام پایم ر ا روی ترمز گذاشتم تا او با خیال راحت بگ ذرد. حس خوبی بود، شبیه یک تعارف دوستانه در یک مهمانی بزرگ .
اما این سکوت شیرین فقط یک ثانیه طول کشید . صدای وحشتناک کشیده شد ن لاستیک روی آسفالت و بعد صدای خرد شدن چراغها و مچاله شدن آهن، تمام موسیقی باران را قطع کرد. ماشین پشت سر به من زد و دومی هم به او .
ا ز آینه نگاه کردم. مردی از ماشین عقبی بیرون پرید. او فریاد میزد و به سپر ماشینش اشاره میکرد، انگار که یک موجود زنده را از دست داده باشد. در آن شلو غی و بوقهای ممتد، ناگهان متوجه سایهی کوچکی شدم که روی لبهی جدول نشسته بود. یک جلیقهی زرد روشن به تن داشت و با دقت به قطراتی نگاه میکرد که روی چالهی آب میافتادند .
او بدون اینکه به ماشینهای داغون شده نگاه کند، رو به من کرد و پرسید: « چرا آن مرد دارد با آهنها دعوا میکند؟ مگر آهنها میتوانند عذرخواهی کنند؟ »
مردی که از ماشین عقبی پیاده شده بود، کت و شلوار براقی به تن داشت که حتی زیر باران هم برق میزد. او بدون اینکه بپرسد کسی آسیب دیده یا نه، با عصبانیت به سمت من آمد. فریاد میزد: « میدانی قیمت این سپر چقدر است؟ میدانی افت قیمت این ماشین با حقوق چند سال تو برابر است؟ »
مسافر کوچک که هنوز روی لبهی جدول نشسته بود، از جایش بلند شد. او به سمت مرد رفت، اما نه با ترس، بلکه با کنجکاوی. نگاهی به ماشین مچاله شده انداخت و بعد به چشمهای مرد خیره شد .
مسافر کوچک پرسید: «قیمت؟ قیمت یعنی چقدر سنگین است؟ »
مرد با تمسخر خندید و گفت: «قیمت یعنی پول! این ماشین به اندازهی یک کوه پول میارزد. من برای به دست آوردن این ماشین ، سالها دویدهام ! »
مسافر کوچک سرش را کج کرد و به اطرافیان نگاه کرد. آدم هایی که جمع شده بودند، با دیدن مارک روی فرمان ماشین آن مرد، با لحن محترمانهای با او حرف میزدند. حتی پلیسی که از راه رسید، اول به کفشهای واکسزدهی مرد نگاه کرد و بعد دفترچهاش را باز کرد .
مسافر کوچک به من گفت: «عجیب است! اینجا آدمها را با متر اندازه نمیگیرند، با کیف پولشان وزن میکنند. انگار هر چقدر کیفت سنگینتر باشد، جای بیشتری در قلب دیگران داری . »
بعد رو کرد به مرد عصبانی و پرسید: «اگر فردا صبح بیدار شوی و تمام این آهنها زنگ زده باشند، باز هم همینقدر آدم م حترمی هستی؟ یا دوباره به یک آدم معمولی تبدیل میشوی که فقط باران خیسش کرده است؟ »
مرد ثروتمند لحظهای مکث کرد. انگار سؤالی شنیده بود که در هیچکدام از حسابوکتابهایش نبود. او نمیدانست چه جوابی بدهد، پس دوباره به سپر ماشینش خیره شد .
مسافر کوچک به من نزدیک شد و زمزمه کرد: «بیا از اینجا برویم. این آدمها خوشبخت نیستند؛ آنها فقط نگهبان چیزهای گرانقیمت هستند. آنها حتی یادشان رفته که باران رایگان میبارد . »
ما از میان جمعیتی که دور آهنهای مچاله شده جمع شده بودند گذشتیم. باران حالا آرامتر میبارید، انگار او هم خسته شده بود از بس که به صورتهای سنگی خورده بود. به خیابان ی رسیدیم که دیوارهایش پر از عکس صورتهای خیلی صاف و بینقص بود .
جلو ساختمان بزرگی رسیدیم که در شیشهای بر قی داشت. آدمها با صورتهای باندپیچی شده بیرون میآمدند و آدمهای دیگر با عجله وارد میشدند .
مسافر کوچک ایستاد و به یکی از عکسهای روی دیوار نگاه کرد. پرسید: «اینها دارند چه کار میکنند؟ چرا صورتهایشان را زیر پارچههای سفید قایم کردهاند؟ زخمی شدهاند؟ »
گفتم: «نه، آنها به اینجا میآیند تا زیباتر شوند. میخواهند بینیشان کوچکتر شود، گونههایشان برجستهتر و پوستشان صافتر . »
او با تعجب به زنی نگاه کرد ک ه به سختی لبخند میزد، چون پوس ت صورتش بیش از حد کشیده شده بود. مسافر کوچک گفت: «اما اینطوری که همهشان شبیه هم میشوند! مثل گلهای مصنوعی که در مغازهها میفروشند. گلهای واقعی هر کدام یکجور خم میشوند، یکجور گلبرگ دارند. بعضیهایشان حتی کمی پژمردهاند، اما همین باعث میشود “خودشان” باشند . »
او به سمت زن رفت و با سادگی پرسید: «ببخشید خانم، شما وقتی لبخند میزنید، قلبتان هم جابهجا میشود؟ یا فقط پوستتان است که تکان میخورد؟ »
زن ترسید و راهش را کج کرد. مسافر کوچک رو به من کرد و گفت: «این آدمها خیلی غمگیناند. آنها فکر میکنند اگر ص ورتشان را عوض کنند، غصههای زیر پوستشان هم پاک میشود. اما زیبایی که با چاقو درست شود، بوی مهربانی نمیدهد. آنها دارند خودشان را لایه لایه میتراشند تا فرد دیگری شوند. مگر خودشان بودن چه عیبی داشت؟ »
ایستاد و به انعکاس خودش در شیشهی ساختمان نگاه کرد. بعد با دستش قطرهی بارانی را از روی پ یشانیاش پاک کرد و گفت: «آن مرد توی تصادف، خودش را پشت پول قایم کرده بود و اینها خودشان را پش ت نقاب زیبایی. پس خود آدمها کجا رفتهاند؟ »
هنوز در گیجی صورتهای باندپیچی بود که به میدانی شلوغ رسیدیم. وسط میدان، مردی را روی تخت روانی نشانده بودند و آدمها دورش میچرخیدند انگار او تنها بازماندهی یک تمدن گمشده است. او لباسهایی به تن داشت که مارکهای درشتی روی آنها حک شده بود؛ مارکهایی که به زبان ما نبودند .
مسافر کوچک پرسید: «او کیست؟ چرا مردم جوری به او نگاه میکنند که انگار نور از انگشتانش میبارد؟ »
گفتم: «او از “آنسوی آبها” آمده. سالها آنجا بوده و حالا برگشته است . »
مسافر کوچک جلوتر رفت. مرد مسافر داشت با صدایی خسته حرف میزد. او از روزهایی میگفت که در غربت، در زیرزمینهای نمور ظرف میشسته و شبها از تنهایی با دیوارهای سرد حرف میزده. او میگفت که آنجا هیچکس نامش را نمیدانست و بارها د ر صفهای طولانی برای یک تکه نان ارزان ایستاده است .
اما جمعیت دور او، انگار گوشهایشان را روی این حرفها بسته بودند. یکی فریاد زد: «خوش به حالت! تو بوی پاریس را میدهی!» دیگری به کفشهای خاکیاش دست می کشید و میگفت: «ببین! این غبار جادههای فرنگ است ! »
مسافر کوچک با حیرت به من نگاه کرد و گفت: «من نمیفهمم! او دارد از رنجهایش میگوید، از اینکه آنجا کسی برایش ارزش قائل نبوده، اما این آدمها دارند به همان رنجها تعظیم میکنند! چرا؟ »
گفتم: «چون برای این مردم، “کجا بودن” مهمتر از “که بودن” است. آنها فکر میکنند هر که از آن طرف مرز بیاید، با خودش تکهای از بهشت را آورده، حتی اگر دستهایش پینه بسته باشد . »
مسافر کوچک به میان جمعیت پرید و رو به مرد مسافر گفت: «آهای آقا! تو وقتی آنجا تنها بودی و زیر باران غریب میلرزیدی، این آدمها کجا بودند؟ چرا حالا که برگشتهای برایت دست میزنند؟ »
مرد مسافر ساکت شد. نگاهی به جمعیت انداخت که با لبخندهای چاپلوسانه م نتظر بودند داستانی از زرقوبرق خارج برایشان بگوید. مرد آهی کشید و گفت: «آنجا که بودم، آرزو داشتم کسی مرا ببیند. حالا که اینجا هستم، همه مرا میبینند، اما هیچکس “خودم” را نمیبیند؛ آنها فقط رؤیاهای خودشان را در چمدانهای من جستجو میکنند . »
مسافر کوچک غمگین شد. رو به من کرد و گفت : «این آدمها عجیبترین موجودات عالمند. آنها به کسی که در خانهشان است و صادقانه نان میخورد، بیمحلی میکنند، اما برای کسی که کیلومترها دورتر در غربت سختی کشیده، فرش قرمز پهن میکنند. انگار احترامِ این مردم، به مسافتِ جادهها بستگی دارد، نه به بزرگی قلبها ! »
او دستم را کشید تا دور شویم و زمزمه کرد: «بیا برویم. اینجا دورترین آدمها، نزدیکترین محبوبها هستند و نزدیکترینها، نادیدهترینها … »
باران که تمام شد، شه ر بوی عجیبی گرفت؛ بوی تمیزی، بوی شروع دوباره. آدمبزرگها یکییکی از مغازهها و زیر بالکنها بیرون میآمدند. آنها مدام لباسهایشان را میتکاندند و با اوقاتتلخی به لکههای گل روی شلوارشان نگاه میکردند. یکیشان با عصبانیت گفت: « اه ، لباسم گِلی شد ! »
مسافر کوچک که تا مغز استخوانش خیس شده بود، لبخندی زد و قطرات آب را از روی نوک بینیاش پرتاب کرد. او به آنهایی که خشک مانده بودند نگاه کرد و آرام به من گفت: «ببین! آنها چقدر فقیرند. تمام مدت مراقب بودند که قطرهای باران روی قلبشان نیفتد. آنها زیر سقفهای بتنی قایم شدند تا “ایمن” بمانند، اما حالا که باران تمام شده، دستهایشان خالی است . »
بعد، سرش را بالا گرفت. چشمهایش از شوق گرد شد. دستم را گرفت و با انگشت کوچک و لرزانش به انتهای خیابان اشاره کرد .
آنجا، درست بالای همان ماشینهایی که به هم خورده بودند، یک پل رنگی ظریف و درخشان از میان ابرها بیرون آمده بود. رنگینکمان جوری روی شهر نشسته بود که انگار میخواست تمامِ آن دعواها و خسارتها را ببوسد و خوب کند .
مسافر کوچک گفت: «میدانی؟ رنگینکمان پاداش وفاداری است. پاداش کسانی که نترسیدند و تا آخرین قطره زیر باران ماندند. تو برای آن زن ترمز زدی و ماشینت داغان شد، اما ببین… حالا رنگینکمان درست از روی سقف ماشین تو رد شده است . »
او دستش را در هوا تکان داد، انگار میخواست رنگها را لمس کند. ادامه داد: «آدم ها همیشه دنبال پاداشهای سفت و سخت میگردند؛ مثل مدال یا پول. اما پاداشهای واقعی را نمیشود توی جیب گذاشت. رنگینکمان سهم چشمهایی است که زیر باران شسته شدهاند. آنهایی ک ه قایم شدند، حالا فقط یک خیابان خیس و گِلی میبینند، اما تو داری “نور” را میبینی. چون تو اجازه دادی باران با تو حرف بزند . »
او به من نزدیکتر شد و با همان لحن صمیمیاش گفت: «فقط کسی که تا آخر زیر باران میماند و به آن عشق میورزد، میفهمد که آسمان بعد از گریه کردن چقدر زیباتر لبخند میزند . »
نزدیک غروب بو د و رنگینکمان کمکم داشت در دل آسمان بنفش حل میشد. به انتهای جاده رسیدیم، جای ی که یک پل سنگی قدیمی، شهر را به آن طرفِ مه پیوند میداد. مسافر کوچک ایستاد. باد لای جلیقهی زردش پیچید و او با مهربانی به من نگاه کر د؛ نگاهی که انگار میخواست تمام خاطرهی این روز را در ذهنش قاب بگیرد .
پرسیدم: « میخواهی بری ؟ »
او سرش را تکان داد و به جادهی باریک روی پل نگاه کرد. گفت: «برای گذشتن از ا ین پل، نباید سنگین باشی. نگهبان پل، شناسنامه یا کیف پولت را چک نمیکند؛ او فقط به قلبت نگاه میکند تا ببیند چقدر بار اضافه با خودت آوردهای . »
من با تعجب به دستهای خالیاش نگاه کردم. او که چیزی نداشت! اما او لبخندی زد و گفت: «منظورم چمدا ن نیست. منظورم تکههایی از “خود قدیمی” است. ببین، تو امروز ترمز زدی و ماش ینت آسیب دید. اگر بخواهی با خشم آن تصادف از این پل رد شوی، سنگینی آن آهنهای مچاله شده تو را به پایین میکشد. با ید آن رانندهی عصبانی، آن ماشین براق و آن قضاوتهای مردم را همینجا، پشت سرت، روی لبهی پل جا بگذاری . »
او قدمی به جلو برداشت و ادامه داد: «آدمها فکر میکنند برای بزرگ شدن باید مدام چیز ی به خودشان اضافه کنند. اما راز واقعی در “جا گذاشتن” است. باید تکهای از خودت را که دیگر به کارت نمیآید، م ثل یک لباس کهنه در بیاوری و همانجا رها کنی. فقط اینطوری میتوانی سبک شوی و به جای جدید برسی . »
مسافر کوچک به لبهی پل رفت. احساس کردم دارد شفافتر میشود. رو به من کرد و گفت: «من هم دارم تکهای از دلتنگیام را اینجا جا میگذارم تا بتوانم دوباره به ستارهام بخندم. تو هم نترس! تکهای از خودت را پشت سرت بگذار تا بتوا نی جلو بروی. آن تکهای که نگران پول است، آن تکهای که میخواهد شبیه بقیه باشد… همه را همینجا، زیر نور این غروب رها کن . »
او اولین قدم را روی پل گذاشت. با هر قدم، سبکتر و رهاتر به نظر میرسی د. در میان مه غلیظی که داشت او را در بر میگرفت، برای آخرین بار برگشت و فریاد زد : « یادت باش ه ! برای دیدن سرزمینهای جدید، نباید همهی “خودت” را با خودت ببری. بعضی چیزها را باید جا گذاشت تا بشود دوباره متولد شد … »
مه او را بلعید. من ماندم و سکوت پل و بو ی بارانی که حالا دیگر تمام شده بود . به پشت سرم نگاه کردم؛ به تمام غصهها و ترسهایی که مثل سنگریزه در جیبهایم سنگینی میکردند. یکییکی آنها را از جیبم درآوردم و روی زمین گذاشتم. سبک شده بودم. آنقدر سبک که فکر کردم اگر باد بوزد، من هم مثل مسافر کوچک میتوانم روی مه راه بروم .
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
مرد. پرنده. درخت.
مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز میسوخت نشسته بود. مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند. سکوت جنگل بیصدا نبود هیزم آرام میسوخت و گهگاه میترقید.…
چهارراه
ایستادهام وسط چهارراه. مه آنقدر غلیظ است که جهان را از ریتم میاندازد. نفس که میکشم، انگار هوا از تاریکی عبور میکند و مستقیم وارد ریهام میشود. نمیدانم چرا اینقدر سبک…
پرندگان میان دو دنیا
صحن. گرد. لرزش. زمین نفس میکشد. صدا۱: راه را… صدا۲: ــ باز نکنید ــ صدا۳: راه دهان است. صدا۴: تو را میبلعد پیش از آنکه نامت را کامل کنند. من: نام…؟ صداها بر هم: نام ندارد نام…
