چهارراه
ایستادهام وسط چهارراه. مه آنقدر غلیظ است که جهان را از ریتم میاندازد. نفس که میکشم، انگار هوا از تاریکی عبور میکند و مستقیم وارد ریهام میشود. نمیدانم چرا اینقدر سبک شدهام. چرا حس میکنم روی چیزی ایستادهام که واقعی نیست. اولین خط آهنگ از جایی زیر کفشهایم رد میشود:
You cry… I cry…
و انگار ترک باریکی روی جمجمهام باز میشود. از میان مه، آدمهایی میآیند که آدم نیستند. سرهایشان بزرگ، بادکرده. سفیدی چشمهایشان میریزد و دوباره جمع میشود. از کنارم عبور میکنند بیآنکه قدم بردارند. مثل اینکه روی ریلهای نامرئی، بیوزن و مردد، کشیده میشوند. صوت دوباره میپیچد:
Aerials… in the sky…
چرا چهارراه تکان نمیخورد؟
چراغ قرمز جلوی چشمم میلرزد. مدام. صدا در گوشم میپیچد که: نرو. همین جا بمان. هنوز سقوط نکردهای.
آهنگ اوج میگیرد:
When you lose small mind… you free your life…
قفسه سینهام درد میگیرد. انگار این سطر دارد استخوانم را میجود. یکی از کلهگندهها توقف میکند. درست روبهرویم. سرش آسمان را میبلعد. دو حفره تاریک دارد که چیزی درونشان نیست. اما من صدایش را میشنوم. نه، صدا نیست. لرزشی است که مستقیم در مغزم مینشیند. زیر نفس آهنگ دوباره پخش میشود:
Life is a waterfall…
پاهایم سست میشود. چهارراه تکرار میشود. خیابان، چراغ، مه، همین آدمها. چندبار؟ نمیدانم. شاید هزاربار. شاید هیچوقت تمام نشده. زمان حلقه میخورد. من هر بار همان نقطه ایستادهام. هر بار همان چراغ، همان نگاه، همان صدای زیرپوستی موسیقی. حلقه به نقطه اوج میرسد.
Aerials… so up high…
گیج و معلقم.
چیزی دارد نزدیک میشود. یک ضرباهنگ سنگین. یک لحظه سکوت. یک مکث غیرواقعی. بعد، با آخرین اوج موسیقی که از اعماق گوشم میکوبد بالا، ضربهای محکم به سرم میخورد. چیزی بین نور و تاریکی میترکد. بدنم میجهد. نمیفهمم بالا میروم یا فرو میافتم. و درست همان لحظه که جهان واژگون میشود، آخرین جمله میپیچد:
We are the ones that want to play…
دیدگاهها و نقدها(۰)
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.
داستانهای مرتبط
مرد. پرنده. درخت.
مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز میسوخت نشسته بود. مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند. سکوت جنگل بیصدا نبود هیزم آرام میسوخت و گهگاه میترقید.…
مسافری با جلیقهی زرد
هوا بوی خاک نمزده میداد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش میخواست تمام شهر را بغل کند. من شیشهی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به…
پرندگان میان دو دنیا
صحن. گرد. لرزش. زمین نفس میکشد. صدا۱: راه را… صدا۲: ــ باز نکنید ــ صدا۳: راه دهان است. صدا۴: تو را میبلعد پیش از آنکه نامت را کامل کنند. من: نام…؟ صداها بر هم: نام ندارد نام…
