داستان فارسی
بازگشت به داستان‌ها
سورئال ۱ دقیقه خواندن ۴ بازدید

پرندگان میان دو دنیا

صحن.

گرد.

لرزش.

زمین نفس می‌کشد.

صدا۱: راه را…

صدا۲: ــ باز نکنید ــ

صدا۳: راه دهان است.

صدا۴: تو را می‌بلعد پیش از آن‌که نامت را کامل کنند.

من: نام…؟

صداها بر هم:

نام ندارد

نام افتاده

نام گم شده

نام تو نیست

نام تو هست

نام… خاموش.

صف می‌لرزد.

بدن‌ها جابه‌جا.

یک قدم عقب.

یک قدم جلو.

هیچ‌چیز ثابت نیست.

مرگ وارد می‌شود.

بی‌صدا.

بی‌نگاه.

صدا۵: نگاه نکن.

صدا۶: نگاه کن اگر می‌توانی.

صدا۷: نه. نه. چشم‌ها را ببندید.

مرگ: دفتر. دفتر را بدهید.

ورق.

ورق.

ورق.

صدا مثل خراشیدن هوا.

من: من… اینجا…؟

صداها:

نه اینجا

نه آنجا

تو هنوز وزن نداری

زمین نمی‌فهمدت

سایه‌ات جلوتر از توست

سایه‌ات زودتر مرده.

پرده می‌جنبد.

دست بیرون می‌پرد.

دست می‌شمارد.

دست: یک… دو… سه… هشت… چهار…

صدا۲: اشتباه.

دست: ساکت. دوباره.

دست: سه… سه… سه…

صدا۳: گیر کرده.

صدا۴: ادامه بده.

صدا۵: ادامه نده، بگذار خطا کند.

نور می‌شود زخم.

سایه‌ها می‌افتند.

بدنی نیست.

سایه هست.

من: سایه‌ام…؟

سایه (بی‌صدا، بی‌چهره):

حرکت می‌کند.

از تن جدا.

آرام. محکوم.

مرگ: پیدا شد… یا… گم شد…

صفحه‌ها را به هم می‌کوبد.

صدای شکستن مهره.

باد نه.

زوزه.

یک زخم سرد.

صدا۶: تو دو تنی.

صدا۷: یکی باید برود.

صدا۸: یکی نمی‌رسد.

صداها با ضربه:

یکی را بده

یکی را نگه دار

هیچ‌کدام را نده

همه را بده.

من: صبر…

صداها می‌کوبند:

صبر نکن

صبر کن

نایست

بایست

فرو برو

بالا بیا

نامت را جا بگذار

نامت را خفه کن.

سایه می‌خوابد

در مرز نور و تاریکی.

مرگ:

نوبت…

(کلمه نمی‌آید.)

صداها روی هم:

جلو برو

برگرد

جلو نرو

برنگرد

همین‌جا بمیر

همین‌جا بمان

هم ــ ین ــ جا.

من دراز می‌کنم.

هوا عقب می‌رود.

سایه تکان نمی‌خورد.

مرگ دفتر را می‌بندد.

هیچ‌چیز تمام نمی‌شود.

دربارهٔ نویسنده
ایمان عظیمی

دیدگاه‌ها و نقدها(۰)

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.

داستان‌های مرتبط

سورئال۲ دقیقه

مرد. پرنده. درخت.

مرد جوان در جنگل تاریک کنار آتشی که از شب گذشته هنوز می‌سوخت نشسته بود. مدتی بود که همراهانش در چادر خوابیده بودند. سکوت جنگل بی‌صدا نبود هیزم آرام می‌سوخت و گه‌گاه می‌ترقید.…

سورئال۱۰ دقیقه

مسافری با جلیقه‌ی زرد

هوا بوی خاک نم‌زده می‌داد. از آن روزهایی بود که انگار آسمان دلش می‌خواست تمام شهر را بغل کند. من شیشه‌ی ماشین را تا انتها پایین کشیده بودم. آدم ی که در ماشین بغلی بود، با تعجب به…

سورئال۱ دقیقه

چهارراه

ایستاده‌ام وسط چهارراه. مه آنقدر غلیظ است که جهان را از ریتم می‌اندازد. نفس که می‌کشم، انگار هوا از تاریکی عبور می‌کند و مستقیم وارد ریه‌ام می‌شود. نمی‌دانم چرا این‌قدر سبک…