داستان فارسی

ایمان عظیمی

۲ داستان منتشرشده

داستان‌های ایمان عظیمی

سورئال۱ دقیقه

چهارراه

ایستاده‌ام وسط چهارراه. مه آنقدر غلیظ است که جهان را از ریتم می‌اندازد. نفس که می‌کشم، انگار هوا از تاریکی عبور می‌کند و مستقیم وارد ریه‌ام می‌شود. نمی‌دانم چرا این‌قدر سبک…

سورئال۱ دقیقه

پرندگان میان دو دنیا

صحن. گرد. لرزش. زمین نفس می‌کشد. صدا۱: راه را… صدا۲: ــ باز نکنید ــ صدا۳: راه دهان است. صدا۴: تو را می‌بلعد پیش از آن‌که نامت را کامل کنند. من: نام…؟ صداها بر هم: نام ندارد نام…