صبح فردا
نگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
داستان فارسی خانهٔ داستان کوتاه است؛ روایتهای تازهٔ نویسندگان فارسیزبان را بخوانید، بپسندید و دربارهشان بنویسید — و اگر قلم به دست دارید، به جمع ما بپیوندید.
هوا خيلی گرم بود و تاکسی طرف قرارداد شرکت که من و همکارم را براي بازديد يکی از پروژه ها می برد کولرش خراب شده بود و برای همين شيشه ها را پايين کشيده بوديم. من جلو و همکارم عقب…
به قلم دکتر سید محسن رضوی اصلنگاهي به پرونده هايي که از اداره آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد: «فردا چقدر کار دارم.» مي¬دانست که علاوه بر اين پرونده هايي که به خانه آورده تا انجام بدهد، با چند نفر قرار…
روی صندلی کمی جابجا شد و شیشه اتومبیل را پائین تر کشید و سرش را دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و به بیرون خیره شد. تا چشم کار می کرد بیابان بود و جاده ای با آسفالتی تکه تکه و پر از…
ظهر شده بود و من بی صبرانه منتظر پایان کلاس بودم تا هرچه زودتر به خانه بروم. گرسنگی بدجوری بهم فشار می آورد. زنگ آخر بود و ریاضی داشتیم و من خسته و گرسنه سعی می کردم تا به حرف های…
از پله ها بالا میرود. می شمارد. یک ،دو،سه ،چهار طبقه اول یک،دو، سه، چهار طبقه دوم یک،دو، سه، چهار طبقه چهارم کلید را به سختی از داخل کیفش بیرون می آورد. در را باز میکند.خانه بوی…
مشاور در کلینیک را باز کرد و داخل شد. نگهبان داخل اتاقک به او سلام کرد و او جوابش را داد. آسانسور سمت راست بود، ولی او به سمت پلهها رفت. سالن انتظار شلوغ بود. گروه زیادی زن، مرد…
- خدا رحمتش کنه. اون که دیگه رفت، اما تو زندهای. باید زندگی کنی. رها از جایش بلند شد. گوشی را روی میز گذاشت و دکمۀ میکروفن را فشرد. صدای خواهرش در همه جای خانه پیچید. به طرف…
دستههای مورد علاقهتان را انتخاب کنید؛ هر بار داستان تازهای در آن دستهها منتشر شود، آن را مستقیم برای شما میفرستیم.